شهيد مهدي اميني قاضجماني

 

نام پدر: ابوالفضل

محل تولد: خوي

تاريخ تولد : 1345

سال ورود به دانشگاه 1364

رشتة تحصيلي : معارف اسلامي و تبليغ

تاريخ ومحل شهادت: 19/10/1365 شلمچه

عمليات کربلاي 5

خاطره‌اي از شهيد: چگونه در اين حال مي‌خندي؟

مچ پاهايش کاملاً زخمي بود و از ناحيه دستهايش فقط گوشتش باقي مانده بود و استخوانهايش شکسته وآويزان بود و يکي از چشمهايش کور شده بود ولي روحيه وي مرا کاملاً متعجب کرده بود. لحظه‌اي که او را ديدم در حالت تبسم و خنده بود اکنون نيز آن حالت خنده او از نظرم محو نمي‌شود. تعجب کردم به خودش هم گفتم چگونه در اين حال مي‌خندي؟ اين خنده براي چه بود؟ حتماً آرزويي داشت و به آن رسيده بود، مي‌خنديد و الا کسي در آن لحظه و با آن حالت، قدرت خنديدن ندارد و او چون به آرزويش رسيده بود مي‌خنديد. عاشقي بود که به معشوق علاقة داشت و به او رسيده بود.

 

قسمتي از وصيت‌نامه شهيد:

هر کس از ما پيامي و کلامي مي‌خواهد، آن را در امام بجويد. سخن را سخن‌سرايان بسيار گفته‌اند و شعر و سرود، شاعران بسيار سروده‌اند و آهنگ و آواز را نغمه سرايان زياد سرداده‌اند. هان! ما نه شاعريم و نه سخنران و نه نغمه‌خوان. امانتي بوديم که بايد تحويل صاحب اصلي‌مان مي‌شديم. وظيفه‌اي داشتيم که مي‌يابد عمل مي‌کرديم. خوني داشتيم که مي‌بايد در راه اسلام بر خاک اسلام مي‌ريختيم تا فردا و فرداها، هزاران هزار حسيني سر از زمين بردارند و دوباره همه جا را کربلا و هر روز را عاشورا سازند.

 

رؤياهاي صادقانه شهيد

امروز 12/5/1364 حوالي صبح قبل از طلوع آفتاب خواب ديدم که در مغازه پدر نشسته‌ام، ناگهان گلوله‌اي به سجده گاهم اصابت کرد، در آن هنگام شهيد بزرگوار برادر «حجت ايزجي» در جلو مغازه ايستاده‌اند و مرا صدا مي‌زنند، از مغازه بيرون رفتم. ايشان را زيارت کردم، سه بار رويشان را بوسيدم. عجيب نوراني بودند، لباس روحاني پوشيده بودند و عمامه‌اي سفيد و زيبا بر سر گذارده بودند از سيمايشان نور مي‌باريد. حالش را پرسيدم، گفتم: «حجت خوب کنار مولا جا خوش کرده‌ايد و يادي از ما نمي‌کنيد و...» حالم را پرسيد، خواست برود، چشمانم پر اشک شد وگفتم : «حجت نمي‌گذارم بروي» دامنش را گرفته بودم، مي‌گفتم: «شهيد حجت بايد مرا هم پيش شهدا ببري، مرا هم پيش برادران شهيدم ببر.» مرا تنها مگذار! گفت: «مهدي، باشد تو هم خواهي آمد پيش شهدا. از دستم جدا شده داشت دور مي‌شد و دورتر و دورتر... فرياد زدم: «شهيد حجت، سلام مرا به شهيدان برسان و عوض من اقدام مبارکشان را ببوس». از خواب بيدار شدم.