شهید مصطفی عبدالشاه

 

نام پدر: حسين

محل تولد : كاشان

تاريخ تولد : 1345

سال ورود به دانشگاه: 1364    

رشته تحصيلي: معارف اسلامي و تبليغ

تاريخ و محل شهادت: 12/12/1364 فاو (درياچه نمك)

نام عمليات : والفجر 8

دستنوشته‌هاي شهيد: نگوييد سهم خود را ايفا کرده‌اي

در اين دنيا ارزشها گم شده‌اند. مردم ارزشهاي واقعي را گم كرده‌اند و به آنچه كه اعتبارياتي بيش نيست، دل بسته‌اند. در اين ميان كيانند كه خود را در اختيار او قرار داده‌اند و به عشق او جان مي‌بازند؟ مگر نه اين است كه اينان به خود ارزش داده‌اند؟ مگر نه اينكه ارزش واقعي خود را از اينان يافته‌اند؟

پدر و مادر عزيزم! به من نگوييد تو به جبهه رفته‌اي و سهم خود را ايفا كرده‌اي. نگوييد كه جبهه بر تو واجب نيست. نگوييد كه تا اعلام نكرده‌اند، لازم نيست به جبهه بروي. چگونه بتوانم خودم را تحمل كنم؟ چگونه بتوانم آنچه را كه حقيقت است، پنداري بيش ندانم؟ تا الان اين قدر بر من اثبات شده تا جان را در راهش ندهم، نتوانسته‌ام نقش خود را كامل ايفا كرده باشم.

ت

مناجاتهاي شهيد: خداوندا مرا از اين حصار زندان آزاد کن

خداوندا! مرا از اين حصار زندان آزاد كن. خدايا در دامي افتاده‌ام كه نمي‌دانم چگونه نجات يابم؟ نمي‌دانم كليد اين قفل كجاست؟ در جايي هستم كه آنجا را دوست ندارم. در خود مانده‌ام. به تو نرسيده‌ام. به خود رسيده‌ام و به هيچ كجا نرسيده‌ام. خدايا قالبم را بكش. خدايا روحم در «نمي‌دانم كجا» مانده. مي‌دانم چون پاك نيستم، مي‌دانم چون روحم از دست نفسم آزادي و خلاصي نيافته است، مي‌دانم خيلي چيزها را از خودم مي‌رانم، ولي نمي‌دانم. اينها دانستنيها نيست، اينها فهميدنيها نيست، اينها آنهايي نيست كه بايد يافت. اينها گول زننده‌هايي بيش نيست. خدايا اين زبان مرا در برابر برخي قفل كن، زبان را به عقده‌هايم نيز مبند، خودم را دوست ندارم، خودم را نمي‌خواهم. مي‌خواهم تو را بخواهم، ولي امان از اين نفس...

خدايا راحتم كن، روحم را رها كن، مرا از هم سوا كن

... نمي‌دانم قلبم خواهد توانست درد درونم را كاهش دهد؟ نمي‌دانم گفتن درد خواهد توانست آتش درون مرا بكاهد؟ در درونم چيزي است كه دوست دارم منفجر شود، دوست دارم چيزي آن را آتش بزند و من در آن بسوزم، اما نمي‌دانم آن چيست؟ ... خدا كمكم كن. اي خدا فقط تو و نه هيچ كس ديگر. ديگران همه هيچند. مي‌دانم؛ ولي مي‌دانم دانستن كافي نيست. مي‌خواهم بچشم. ديگر هيچ.